مطالب اسرار آمیز
قسمت اول

پروردگارا
داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست
طبقه بندی: پدر، مادر، شعر، عکس، عشق، مناجات، مطالب زیبا، داستان کوتاه، داستان واقعی، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
4
می پسندم
توله های فروشی (آنتوان دوسنت اگزوپری)
مغازه داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب كرده بود؛
"توله های فروشی".نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسید :
"قیمت تولهها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره".
پسرک دست در جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم، میتوانم یه نگاهی به توله ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله فسقلیاش كه بیشتر شبیه توپهای پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه توله ها عقب میافتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسید:
" اون تولههه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده گفت:
" من همون توله رو می خرم".
صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو".
پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید میكرد گفت:
" من نمی خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون تولههه به همان اندازه توله های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد.
در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم".
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود".
پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه ای فلزی محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او مینگریست، به نرمی گفت:
" می بینید، من خودم هم نمیتوانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه.
طبقه بندی: مطالب زیبا، داستان کوتاه،
برچسب ها: پسرک و مغازه دار، تولههای فروشی، داستان تولههای فروشی، آنتوان دوسنت اگزوپری،
[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
6
می پسندم
شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیت شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی، یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی، لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم، به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است; همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست، اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!
(مهرداد)
بخشندگی را باید از آن کودکی آموخت که هر چقدر دلگیر باشد و هر چقدر هم کینه به دل داشته باشد می بخشد، بی آنکه در چهره اش نه اثری از خشم دیده شود و نه کینه. نه کلامی و نه ملامتی، نه سرزنشی و نه زخم زبانی.
هر بار که آشتی می کند ما را به کشتی خود می برد و لبخندش زندگی را معنا می بخشد.
کودکان جسم کوچکی دارند ولی دل هایشان خیلی بزرگ است.
مثل بزرگترها نیستند، انگار گذشت سال ها ما را بی گذشت می کند، بی رحمی را فرا می گیریم و خطاهای دیگران، هرچند کوچک باشد تا مدتها بر ذهنمان می ماند و در پس شکست هایمان همیشه انتقام نهفته است تا آسوده شویم.
کاش بدانیم:
فقط یک بار شانس زیستن داریم.
پس عشق را همراه همیشگی زندگیمان کنیم تا دیر نشده است.
(مهرداد)
می پسندم
سلام خدمت شما دوستان عزیزم
امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه و همیشه گل لبخند بر لبانتون جاری باشه.
امسالم با تموم خوبی ها و بدی هاش اومدو رفت...
با تموم خاطره هاش و تموم نگاه هایی که مارو به خودش وا داشت...
امسالم گذشت با لحظه های نابش و لحظه هایی که اومدنشونو با زیباترین شکل ممکن به انتظار می کشیدیم.
در این سال خیلیارو دیدیم با خیلیا آشنا شدیم، بعضیا از کنارمون رفتن، بعضیارو فراموش کردیم و بعضیام مارو فراموش کردن.
امسالم گذشتو گذشت... اما با تموم این عبورها یکی از ما نگذشت با تموم این همه رفتن ها یکی کنارمون موند و تا ابدم کنار ما می مونه...
این سال جدیدم را هم می خوایم با نام خودش شروع کنیم، سالی که جز بهترین ها، جز خوبی ها، جز مهربونی ها و جز خودش رو ازش نمی خوایم(چو از او گشتی همه از تو گشت).
و من از خداوند مهربان و عزیزم (که مهربانی و بزرگیش خارج از فهم من است) می خواهم:
در سالی که پیش روست سرنوشت عزیزانم را چنان زیبا رقم بزن که جز شادی و لبخند چیزی از آنها نبینم.
« عید نوروز بر تمام شما عزیزان مبارک »
می پسندم
خندم می گیرد از تقلایت ای دنیا که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی.
ای دنیای پر از سراب این را بدان:
اگر تمام غم هایت را بر دلم فرو ریزی، هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد.
اگر تمام دردها و رنج هایت را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.
اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.
اصلا
هر چه خواهی کن، هر چه خواهی باش...
ولی همیشه این را بدان
من، خدا را دارم.
طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: خدای مهربان، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، تقلای دنیا، مهرداد حبیبی، هرگز زندگی را نمی بازم، زندگی را نمی بازم، مطالب ادبی زیبا، مطالب زیبا برای وبلاگ،
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
4
می پسندم
در سرزمینی زندگی می کنم
که مردمانش همه، شکایت دارند از تنهایی
ولی نمی دانم!
پس;
دلیل این فاصله ها در چیست؟!
(مهرداد حبیبی)
طبقه بندی: مطالب زیبا، مطالب پر محتوا، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: فاصله، زندگی، تنهایی، شکایت، مطالب زیبا،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
4
می پسندم
سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید که میوه فروش به او هدیه کرد. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
سه روز بعد جنایتکار فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، او دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند جنایتکار فراری و برای کسی که او را معرفی کند مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :
” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود:
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،
نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد
طبقه بندی: مطالب زیبا، داستان کوتاه،
برچسب ها: سارق، دزد فراری، محبت، جایزه، میوه فروش، پرتقال، مطالب زیبا،
[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
6
می پسندم
یک روز مردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت که امکان بردن وی نبود، با خودش گفت دخترم را نزد امین مردم شهر می برم و بعد عازم سفر خواهم شد. دختر را نزد شیخ برد و ماجرا را برایش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد. شب شد و دختر دید شیخ هوس شوم به سرش برده است، دختر با زحمت فراوان توانست فرار کند، هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، در راه دید که چند نفر، گرد آتش جمع شده اند و مستانه مشغول نوشیدن شراب هستند، با خودش گفت آن امین مردم بود و قصد شوم کرده بود، مستان که جای خود دارند. یکی از آنها دختر را دید و به دوستانش گفت: که سرشان را به زیر بیندازند، در بین این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال رفت، یکی از آن ها دختر را به آغوش گرفت و در کنار آتش قرار داد تا گرمش شود، مدتی بعد دختر بهوش آمد دید که سالم و گرم است و آنها هم کاری به او ندارند، در آن لحظه گفت: یک پیک هم مرا مهمان کنید و بعد از آن این شعر را سرود:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند
.......................................................................
نکته: مفهوم داستان، مجازات کردن شخص یا افراد خاصی نیست یا اینکه چه کسی درستکار است، بلکه مفهوم، انسانیت این افراد است، و مطمئنن کسانی که گناهی انجام داده و به خود ظلم کرده اند هیچگاه از رحمت خداوند به دور نیستند و کسانی هم که یک عمر دم از بندگی خداوند می زنند امکان لغزششان در هر لحظه هست و خوب بودن به بسیاری روزه و نماز نیست.
پس هر کسی که هستیم باید در همه جا مواظب کردارمان باشیم و قبل از هر کاری رسم جوانمردی و انسانیت پیشه کنیم.
طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا، مطالب پر محتوا،
برچسب ها: عشق، خداوند، دختر تنها، مستان، آتش، مهرداد، مطالب زیبا،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ مهرداد حبیبی ]
-
0
نمی پسندم
+
4
می پسندم
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بود "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب زیبا و پر محتوا،
برچسب ها: پسر، دلی بزرگ، مهربان، شرمندگی، پسرک، بزرگواری، عرق شرم،